تبليغاتX
به خدا در دل و جانم نیست،جز حسرت دیدارش

به خدا در دل و جانم نیست،جز حسرت دیدارش

(((برای دیدنت امید دارم)))

تنهایی...

تنهایی٬
یه رنگه.
یه رنگ ملایم ولی ترسناک .. شاید مثل خاکستری.
تنهایی٬
یه حسه.
یه سرنوشته.
یه حقیقته که باید قبولش داشت.
به تلخی تیزی که ازش فرار میکنی
ازش میترسی٬ حتی اگه ته مزش رو دوست داشته باشی
تنهایی٬
ترسناکه٬
با هميی دوست داشتنی بودنش.
و با همهی تلخیش٬
ولی
تنهایی چیزی نیست که بشه با هر چیزی معاملهش کرد.
تنهایی ٬ تنهایی .............................. مقدسه

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

داستان...

شنل قرمزی نسل سوم

يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت موبايلش و جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم

باز جواب نمده . online هم نشده چند روزه نگرانشم
.
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره

شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی

مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم
.
فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين

مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون

شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .
يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام
.
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه
.
بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه

شنل‌: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن
.
شنل : ای نا کس حالا تنها میپری ديگه
!!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی
.
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن
.
شنل : حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟

حنا : آره با لوک خوشانس ميان
.
شنل : برو دختره
...........................................
(
به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود
)
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده
.
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره
!!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن

ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل : تو که دختر خوبی بودی نل
!!!!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه

با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل : اون که هاج زنبور عسل بود
.
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش
.
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون
.
زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند
.
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد
.
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی
.
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن

شنل قرمزی : عجب
!!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن

دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد

بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه
.
شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و
....
خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن
.
ما هم مجبوريم واسه گذران زندگی اين کارا رو بکنيم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

بگذار بمیرم...

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشواربود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذارکه چون ناله مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذارکه چون شمع کنم پیکرخود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

بگذار چو خورشید گدازنده مس فام

در دامن شب با تن تبدار بمیرم

بگذار شوم سایه ایوان بلندت

سویت خزم و گوش دیوار بمیرم

میمیرم ازاین درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم

بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

چقدر دلتنگم...

 بنام آنکه عشق را آفرید

تقدیم به عزیزترینم

دلم تنگ است برای در کنارت بودن ، دلم تنگ است برای خیره شدن در چشمانت ، نازنیم نمیدانی که شبها تا سحر به یاد روزهای که در کنار هم بودیم اشک میریزم ، نمیدانی که دیداری دوباره در وجودم آتش عشقت را برانگیخته است. نمیدانی چندین برابر از قبل به قلب مهربان و عاشقت وابسته شده ام و باری دیگر عهد سوختن و ماندن را به تو دادم. هنوز رنگ چشمانت در خاطرم مانده و زنگ صدایت در گوشم زمزمه میکند ..

انتظار به پایان رسید و تو را از نزدیک تماشا کردم و به محبتت آمیخته شدم...

ای پاکترین احساس به یادت آنقدر از اعماق وجود اشک خواهم ریخت تا تو را دوباره ببینم و تو را باری دیگر در آغوش بکشم و باری دیگر دستان گرمت را بفشارم و با همان دستها صورتم را نوازش دهی.....

نمیدانی که چقدر دلتنگم عزیزم ..... چقدر دلتنگم.....

برای او که جانم بسته به اشکه او دارد(دلم هوای قطره بارونو کرده)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

بازیچه...

هنوز هم با دلهره به كوچه سرك مي كشم

به ياد روزهاي گذشته

اين بار پسركي لبخندي ميزند و مرا به عشقي دعوت مي كند

نگاهش مي كنم

او از جنس توست

لبخندش همانند توست

نگاهش همانند نگاه توست

ياد روزي مي افتم كه بازيچه دستت شدم

من هم لبخند ميزنم

به دعوتش پاسخ مثبت مي دهم بي هيچ احساسي نسبت به او

مي خواهم اينبار من گرداننده بازي باشم و او بازيچه دست من

او از جنس توست و همانند تو

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

انتظار...

انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

به یاد او و تقدیم به او ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

قاصدک غم دارم...

قاصدک غم دارم غم آوارگی و دربدری...

غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من٬ همه از خویش مرا میرانند...

همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند مادر من غمهاست

قاصدک! دریابم روح من عصیان زده و طوفانیست

آسمان نگهم بارانیست

قاصدک غم دارم غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم

قاصدک غم دارم غم من صحراهاست افق تیره ی او ناپیداست

قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی

و به تنهایی خود در هوس عیسایی

و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی

قاصدک زشتم من زشت چون سنگ خارا زشت مانند زال دنیا

قاصدک حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست

پستی و مستی و بد مستی نیست

می گریزم به جهانی که مرا نا پیداست

شاید آن نیز فقط یک رویاست....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

زندگی...

معنای زندگی

 

زندگی زیبا تر از آن چیزی است که تصورش را می کنیم

زندگی جویباری است که همواره جاری است زندگی آسمانی است که گاهی آفتابی

و گاهی ابری است زندگی طنین باران در روح طبیعت است زندگی راز گل سرخ است

 زندگی دفتری است پر از خاطرات تلخ و شیرین ، زندگی شور جوانی است

آری زندگی همچنان ادامه دارد و همه ما تا شقایق است زندگی می کنیم باید تلاش کنیم.

 زندگی فقط با خوشی ، موفقیت و راحتی معنا نمی شود ما با ناخوشی،

شکست و ناراحتی است که قدر خوبی ها و خوشی ها  رو میدانیم و اگر سختی نباشد

 راحتی هم احساس نخواهیم کرد                       

 "   فقط باید توکل کرد"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

for => rian_drop...

براي عزيزترينم که زندماندنم در گرو اوست 

به نام او كه زيباست

همین امشب

همین امشب که قلبم داغدار است

به دنبال نگاهت گشت و چون پیدا نکردش، بیقراراست.

 برایت ناله خواهم زد:
همین امشب

 همین امشب که چون ناله زدم من، آسمان گفت

 که او در شهر خود آرام

کنار بستر مادر

 به امید وهوای دیگری خفت .

به یادت اشک خواهم ریخت:

 همین حالا

در این تنهایی غمگین مرد افکن

 به یاد خاطرات روشن دیروز

 چو می خواندم برایت قصه قلبم

 بسی جانسوز و جان افروز

 تو می گفتی که قلبم کوه درد است

ولی دیدم در آن شب

که چشمانت بسی بی درد و سرد است.

 برایت باز خواهم خواند:

ولی بی تو، بدون لمس دستانت

 بدون خنده هایت

بدون لحظه ای باتو ،بدون قصه ای از تو.

 بدان من باز خواهم خواند:

ولی باتو

 به همراه تمام لحظه هایم

که یادت با من است و می نگارد

 به سطر دفتر قلبم نوایی

که غربت در تمام لحظه هایش هست

به دنبال تو خواهم رفت

به همراه سرابی که کشاندم

 به صحرای کویر بی ترنم

که آنجا خواب باران هم حرام است

در این جاده ،اگر مردم

 مرا روزی ، فقط یک روز

کنار لانه مرغان دریایی

که دریا را برای آسمانش دوست میدارند

 که از دریا جدا و با نوایش

سرود عشق میخوانند

بخوابانید

که شاید دوری ام از تو

 مثال دوری مرغان دریایی

 زدریای بزرگ قلب تو باشد

برایت من خواهم مرد........

حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند

for => rian_drop

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

بی تو...

بی تو قامت نحیف شب بو ها حتی زیر باران می شکند. بی تو هیچ رودی به فکر دریا شدن نیست. بی تو تمام پرستوهای عاشق بی آشیان می شوند. بی تو حتی ماه هم در شبهای تنهایی ام رغبت نمی کند سری به من بزند. بی تو هوای چشمانم همیشه بارانی است.

پس تو ای مهربانم! خودت بگو چگونه معنایت کنم تا شرمنده یاسهای سپید نگاهت نشوم؟ با کدامین نام بخوانمت تا زنبقهای وحشی از من دلگیر نشوند؟!!! .......

شقایق به یمن قدمهایت سر بر می آورد. خورشید به حرارت نام توست که هنوز می تابد و آسمان دلتنگ توست و هق هقش را نثار زمین می کند. تا ابد نامت را با افتخار فریاد می زنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

برای او که همواره بایاد او زنده ام...

بدون كه هنوز هم تنها گل قلبمي

كاش مي توانستم غزلي به زيبائي چشمانت بگم

كاش مي توانستم آوازي به نابي آواز عشقت بخونم

كاش صدائي به رسائي صداي تو داشتم

كاش دلي داشتم مهربان و عاشق مثل دل خودت

دلي داشتم باگذشت و فروتن درست مثل دل تو

كاش مي توانستم طرحي از چشمان تو به آسمان بدهم

تا كه روز به خورشيدش ننازه و شب نيز به ماهش

اگر مي توانستم طرح صورتت رو بكشم

به هنرمندان مي فهماندم كه زيبائي يعني چي

اينو خوب ميدونم كه اگه مجنون هم صفا و عشق تو رو مي ديد

 ليلي خودش رو فراموش مي كرد

پس بي دليل نيست كه تو معشوق مني و نمي تونم فراموشت كنم

Click to view full size image

برای او که همواره بایاد او زنده ام. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

به که گویم ...

به که گویم که تو منزلگه چشمان منی

به که گویم تو نوازشگر دستان منی

به چه سازی بسرایم دل تنهای تو را

به که گویم که تو آهنگ دل و جان منی

گر چه پاییز نشد همدمو همسایه ی من

به که گویم که تو باران زمستان منی

همه رفتند از این شهر و دلم تنها ماند

به که گویم که تو عمریست که مهمان منی

گر چه خورشید سفر کرده ز کاشانه ی ما

به که گویم که تو عمری مه تابان منی

آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد

رهگذري بود كه روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت

صداي خش خش برگها همان اوازي بود كه من گمان مي كردم ميگويد:

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

یادم باشد...

یادم باشد

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسی بربخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر

و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد در برابر فريادها سكوت كنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم

و از آسمان درس پاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن

به دنيا آمده ام ..... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد زندگي را دوست دارم

 تقدیم به شما

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

تویی بهانه من...

بگو که گل نفرستد کسی به خانه من

که عطر یاد تو پر کرده آشیانه من

تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی

به جای ماه تو پرتو فشان به خانه من

عزیزم به شوق روی تو من زنده ام خدا داند

برای زیستن اینک تویی بهانه من


تقدیم به تنها بهانه زندگیم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

آمدي چه زيبا ...

آمدي چه زيبا ...

گفتم دوستت دارم چه عاشقانه ...

پذيرفتي چه فريبنده ...

آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه...

با تو خوش بودم چه کودکانه ...

همه چيزم شدي چه زود ...

به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي چه ناجوانمردانه...

نيازمندت شدم چه حقيرانه ...

واژه غريب خداحافظي به ميان آمد چه بي رحمانه ...

و من سوختم چه بچه گانه...

اما هنوز هم دوستت دارم غريبه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

شب...

شب بی تو یک تکه کاغذ سیاه است که باید آن را مچاله کرد و دور انداخت.

شب بی تو تراکم لحظه های سنگین و مغشوش بر گرده زمین است.

شب بی تو حرفی بیهوده در دفتر زمان است.

شب بی تو اندوهی تبدار و تاریک است. یک خاطره غم انگیز و متروک.

شب بی تو شعری ناموزون و مهمل است که حتی دیوانگان آن را زمزمه نمی کنند.

شب بی تو کابوسی وحشتناک و تلخ است که از پلکها می گذرد و خواب شیرین را می آشوبد.

شب بی تو حسرت طولانی یک مسافر سرگردان است که از کاروان جا مانده است.

و اما.....

شب با تو کاغذی نانوشته و سپید است که ستارگان مشقهایشان را بر آن می نویسند.

شب با تو شعری نجیب و عاشقانه است. همانی که مجنون در صحرا برای لیلی می خواند.

شب با تو آینه ای زیباست که فرشتگان گیسوان ازلی خود را در آن می بافند.

شب با تو باغی معلق در آسمان است که پیچک های عشق از همه سوی آن سر بر آورده اند.

شب با تو یک خوشبختی دامنه دار است که مرا از کناره های سخت و گنگ زندگی جدا می کند و به نیزارهای روشن و مترنم باران می برد...

تنهايم

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

اگر تو نبودی من هم نبودم...

نه ! تو از خاک نیستی. این را همه آبها می دانند و بادها که عمریست نام تو را به دشتها می گویند. تو آمیزه ای از باران بهارین و یاسهایی. نه ! تو یک دنیا عشق به اضافه صد دریا مهربانی و هزار دفتر ترانه عاشقانه ای. نه ! چه می گویم؟ تو در ظرف این کلمات کوچک نمی گنجی. حرفهایم در برابر بزرگی تو به خواب آشفته ای می ماند. به آرزوهای پریشان و خیالهای مبهم.

من لبخند را به شوق دیدن تو آموخته ام. من مهربانی را و عشق را به خاطر تو دوست دارم. اگر تو نبودی من یک سنگ خارا بودم. یک خیمه تنها. یک سکوت ممتد. یک ابر بی باران. یک چراغ شکسته. یک بهت بی پایان.

ای مهربان ترین آفریده خدا! خدا کجا تو را آفرید؟ در کوهستانهای ازل یا کنار چشمه های ملکوت؟ روی دست فرشتگان یا روی ابرهای کال؟ می دانم وقتی کار آفرینش تو به پایان رسید خدا بر بلندترین بام هستی ایستاد و ستاره ها را یکی یکی به احترام تو روشن کرد.

اگر تو نبودی آسمان یک بیشه سوخته بود و زمین یک جهنم طولانی.

اگر تو نبودی من هم نبودم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

برای او که خواستاره اویم...

در گذر لحظه ها از پشت پرده ی سکوت

نگاه کن به غم تنهاییم

چون باران ببار بر شیشه ی خیالم

تا دوباره بروید در کویر سینه ام بهار زندگی

به تولد ستاره فکر کن

چون با درخشش خود قلبهایمان را به هم نزدیک میکند

رنگ غروب پاییز را از چشمهایم پاک کن

رو کن به معبد عشق و آفتاب را دوباره نشانم بده

دروازه باغ پاییز را ببند

تا از آن دریچه ی سبز بودن به وسعت عشق پناه آوریم

مرا به سرزمین رازهای خفته نزدیک کن

آنجا در دل شب

نور رویاهایم در ساحل نگاهت چون شعله میرقصد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

عشق...

اگر قرار باشد که بی هیچ حرکتی بایستی تا نسیم و باد و طوفان تنت را بیهوده صیقل بدهند با یک برگ سفید چه فرقی داری؟

برگی که در آن شعری عاشقانه نوشته نشده باشد همان بهتر که در شعله های پاییز بسوزد. دهانی که حتی یکبار به دوست نگوید: " دوستت دارم " و در کوچه باغهای عشق ترانه نخواند چه ارزشی دارد؟

من می گویم حتی سنگها و صخره ها هم عاشق می شوند. هوا هم عاشق می شود. ابرها. آبها. جلبکها. گلها. جنگلها. دشتها و کویرها همه و همه عاشق می شوند.

کاش می توانستیم صدای عشق را بشنویم. کاش می توانستیم عشق را ببینیم. کاش می توانستیم عشق را ببوییم و بی وقفه از او بگوییم.

من می گویم بی عشق هیچ گیاهی نمی تواند بروید. هیچ شاعری نمی تواند سخن بگوید. هیچ قلبی نمی تواند بتپد. هیچ پرنده ای نمی تواند پر بگیرد و هیچ بارانی نمی تواند بر پشت بامها فرود ببارد. بی عشق هیچ نامه ای به پایان نمی رسد. بی عشق همه نگاه ها سردند. همه دستها خاموشند. همه کوچه ها بن بست اند و هیچ کسی در انتظار دوست بی قرار و ملتهب به جاده روبرو چشم نمی دوزد و بارها به ساعتش نگاه نمی کند.

 راستی عشق چه ساعتی به دنیا آمد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

همیشه این گونه بوده است...

همیشه این گونه بوده است. کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی. پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود. فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک می کشد در کنارش باشی. هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی. هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی.

همیشه این گونه بوده است. کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود. وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست. فکر کردی می توانی با او به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابیهای تنها بدهی. هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی. هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی.

همیشه این گونه بوده است.وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پرپر - خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب - وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی. فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد. هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی. هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی.

همیشه این گونه بوده است. او که می رود. او که برای همیشه می رود. آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی. از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید. احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای. احساس می کنی کلمات لال شده اند - پلها فرو ریخته اند - کفشها پاره شده اند - دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند.

راستی اگر هنوز او نرفته است. اگر هنوز باد همه شمعهایت را خاموش نکرده است. اگر هنوز می توانی غزلی از حافظ برایش بخوانی. قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که می خواهد او را از زمین به آسمان ببرد بگو: تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوها سوگند می دهم او را از من نگیر.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

عشق یعنی...

عشق یعنی تو ملامت کن مرا

عشق یعنی می ستایم من تو را

عشق یعنی در پی تو در به در

عشق یعنی یک بیابان دردسر

عشق یعنی با تو آغاز سفر

عشق یعنی قلبی آماج خطر

عشق یعنی بگذری از آرزو

عشق یعنی کلبه های آرزو

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام

عشق یعنی انتظار یک سلام

عشق یعنی دستهایت رو به دوست

عشق یعنی مرگ در راهش نکوست

عشق یعنی سروهای سر بلند

عشق یعنی خارها هم گل کنند

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد

عشق یعنی دل سپردن تا ابد

عشق یعنی تو بسوزانی مرا

عشق یعنی سایه بانم من تو را

عشق یعنی بشکنی قلب مرا

عشق یعنی می ستایم من تو را

عشق یعنی تک درختی در کویر

عشق یعنی عاشقانی سر به زیر

عشق یعنی بگذری از هفت خان

عشق یعنی آرش و تیر و کمان

ارسالی توسط آبجی نیلوفر گلم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

کاش زودتر گفته بودن...

همیشه یه کسایی بودن که بهم میگفتن چرا تو عشق نداری؟همیشه بودن کسایی که بهم بگن عشق یعنی زندگی...

میگفتن اگه عاشق نشی یعنی زندگی نکردی...

ولی بهم نگفتن اگه اسیر یکی بشی دلت میسوزه...

بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتیش میکشن...

بهم نگفتن اگه تموم روز ببینیش بازم دلتنگش میشی...

بهم نگفتن ممکنه یه روز بذاره بره...

بهم نگفتن...

نگفتن که تو پشت سرش اشک میریزی ولی اون بی اعتنا میره...

نگفتن تو دیوونش میشی ولی اون بی خیالت میشه...

نگفتن روزگاری میرسه که تو بهونشو میگیری...

نگفتن اگه اون بره دلتنگ صداش میشی...

نگفتن تو کوچه ها چشمات دنبالش میگرده...

ولی میدونی...بعد رفتنت وقتی شکوه میکردم...وقتی اشک میریختم...وقتی دلتنگت بودم...وقتی تو رو کم داشتم...یه جمله بیشتر بهم نگفتن...

عشق این چیزا رو هم داره

عشق یعنی دور از معشوق بودن

کاش زودتر گفته بودن......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

گلدون...

وقتي گلدون خونمون شکست !!

پدرم گفت:  قسمت اينبود...

 مادرم گفت: هيف شد...

خواهرم گفت:  قشنگ بود...

داداشم گفت :  کاش دوتا داشتيم......

 اما وقتي دل من شکست کسي به فکرش نبود

هیچکس

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

چقدر امروز من شکسته ام...

چقدر امروز من شکسته ام..می خوام دست تو بگیرم تا برسم به اوج ابرا..دیگه حتی چشمامم کم آوردن توی این هجوم اشکا...

می دونی؟! راحته مردن..اما وقتی موندی دیگه تو باید بجنگی..
چرا حتی لحظه ها سنگین شدن.؟! همون دقایقی که با تو حتی یه لحظه هم نبودن.
سینه ی سنگین و پر غصه ی من..پر بغضه..تو کجا و دستای خالی و سرد من کجا..؟!
هی ! بیا ! کوچه ی این دل تنگه اما خالی از صدای پات..سرده اما منتظر برای هرم گرمای نفسهات.
کاش می شد فقط خوبی ها و لحظه های خوب و پرخاطره با تو بمونه تو خاطرم.
اگه کوچت بی صدا بود..ولی تا دلت بخواد گریه های من پر فریاد بود و هق هق.
من تنها من خسته..هر چی باشم عاشق تو..قلبمو با هر دو دستم می ذارم سر راهت.
یه روزی شاید بمونی با دلم.تا از همه خستگی هام هیچی نمونه، بدم به باد و بزنم فریاد.
شاید که تو تا همیشه باشی پیشم.
من تنها، من خسته، پر دردم، پر غصه.
می دونم که تو می تونی و فقط خودت می تونی دستامو تو دست بگیری ببری تا اوج ابرا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

زندگی...

 

زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم

مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم

اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري

اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

سهراب...

سهراب سپهري 1385 :

هر كجا هستم، باشم به درك!

من كه بايد بروم!

پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!

من نمي دانم نان خشكي چه كم از مجري سيما دارد!

تيپ را بايد زد!

جور ديگر اما...

كار را بايد جست.

كار بايد خود پول. كار بايد كم و راحت باشد!

فك و فاميل كه هيچ... با همه مردم شهر پي كار بايد رفت!

بهترين چيز اتاقي است كه از دسته چك و پول پر است!

پول را زير پل و مركز شهر بايد جست!

سيد خندان يه نفر! سوئيچم كو؟

 چه كسي بود صدا كرد زورو؟


پنج نوع کردن داریم:

۱. فکر کردن

2. بازی کردن

3. پرتاب کردن

۴. شوخی کردن

5. بسوزه دماغ اونایی که فکر بد کردن


دعاي دختر مجرد:

اللهم عجل في ازدواجنا و تكميل ديننا وارزقنا زوجا الذي رفيعا مدركا و رشيدا قدا و مالا كثيرا و بيتا مستقلا و سياره البرشيا

 

دعاي پسر مجرد:

 اللهم ارزقنا حوريا تك دانه و كم توقعا و والدينها رو به موتا و جهيزيتها كامله و كدبانوا في اامور المنزل و تسليما لخشمنا و خدمتنا


اینم بخاطر نیلوفر خانم گل که میگه انقدر غمگین ننویس( خوبه اینطوری خانومی؟)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

نامه من...

شما ای خاطرات کهنه و پوسیده و درهم

ز من امشب چه می خواهید؟

زمن امشب که میمیرم یکه و تنها، چه می خواهید؟

برای مردنم کسی را خبر نسازید

نمی خواهم پدر بر هم زند چشمان بازم را

نمی خواهم ببیند مادرم سختی جان کندنم را

نامه ای نوشتم که گر افتد به دست خواهرم از دل کشد آهی

و گر افتد به دست دلبرم اشکش فرو ریزد

بدینسان نامه ام:

"سلام مادر! سلام ای نازنین ای بهترین مادر

دگر در دفترم شعر جدیدی را

نخواهی دید. نخواهی خواند

دگر در آلبومم. عکس جدیدی را نخواهی دید

دگر هر شب در را به سویم باز نخواهی کرد

دگر از من نمی پرسی. کجا بودی در این ظلمت؟

چه میکردی؟ چه می خواهی؟

مادر! اگر روزی رفیق مهربانی آمد سراغ من

بگو فرزندم به ناکامی جان داد

و تا آخرین لحظه ی عمر به سختی سخن می گفت:

خداحافظ عزیزانم

خداحافظ رفیقانم

خداحافظ.............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

مهربانم...

مهربانم بگذار بی هیچ غروری بگویم:

من به درختانی که هر بعد از ظهر ساعتی مانده به غروب خورشید از کنارشان می گذری حسودی ام می شود.

من به هوا که همیشه به درون تو سفر می کند و گرم و پر شور باز می گردد حسودی ام می شود.

من به سنگریزه هایی که هر روز بر آنها قدم می گذاری و دیوارهایی که هر روز از کنارشان می گذری حسودی ام می شود.

حتی اگر همه دفترها مال من باشند و همه درختان بخاطر من مداد بشوند. باز هم نمی توانم گوشه ای از نگاهت را معنا کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

زیبا...

تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیبا ست

حاجت به بیان نیست که از روی تو پیدا ست

من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم

افسوس که یک لحظه تماشای تو رویا ست

در خانه ی احساس اگر زمزمه ای است

آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست

من قایق آواره ی دریای تو هستم

خوب است بدانی که دلم عاشق دریا ست

در حسرت دیدار تو می سوزم و امٌا این دست خودم نیست به حق روی تو زیباست

 

برای اونیکه خودش میدونه زیباست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

پایان من...

از هیاهوی واژه ها خسته ام. من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام. آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟ همیشه در خلوتم مرگ را مجسم دیده ام. آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟ زنده بودنم را برده ام زیر یک علامت سوال بزرگ؟ آخرین چیزی که به یاد می آورم این است که عاشق بودم و کسی را بی نهایت دوست داشتم و عشق... ما را در یکدیگر حل میکرد. ولی حال...

آنقدر فاصله وجود دارد که هیچ کدام دیگری را حس نمی کنیم. می خواهم به خاطر بیاورم. ترس خفیف اما پایدار به همه ی هویتم چنگ میزند. آیا کسی هست که از این خواب لعنتی مرا بیرون بکشد؟

فاصله ی میان واقعیت بیداری تا اوهام رویاها چقدر است؟ به چهره ی خود در آینه مینگرم نکند خودم را به جا نیاورم؟؟؟؟

نکند آنقدر عوض شده ام که با خودم غریبه ام؟ تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم...

شبی ـ شاید امشب ـ زیر نور یک واژه خواهم نشست. نام خونسرد معشوقم را بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت و هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت:

پایان من...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط حسین   |